آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

من و بیمارستان

شنبه هفته پیش از صبح درد داشتم باخودم فکر میکردم درده دیگه تو این ماه های اخر باید زیاد پیش بیاد اما عصر شنبه دیگه طاقت نداشتم از اداره تا محل کار شهرام رو رانندگی هم کردم اومدم دنبال شهرام از شدت درد نمیتونستم از ماشین پیاده شم به سختی جاب جا شدم و شهرام نشست پشت رول از پاسداران تا بیمارستان چمران راهی نبود اما اینگار همه ماشین ها اون روز عجله داشتن با ولیچر منو بردن اطاق زایمان اونجا هم نوارقلب و معاینه دکتر و ماما با هم پچ پچی کردن با خودم گفتم من که خوب میشم فقط یکم درد دارم دیگه دیدم دکتر گفت انقباض هات خیلی منظمه و سر بچه کاملا پشت سرویسکس هست تعجب کردم ...
22 تير 1393

حس قشنگ

قشنگ ترین حس اینه که بغلت کنم باتمام وجودم به خودم بچسبونمت ببوسمت نازت کنم و تو فقط تو بغلم اروم باشی و لبخند بزنی و مستقیم تو چشمام نگاه کنی قشنگ ترین حس اینه وقتی به بچه ات نگاه میکنی خوابه احساس کنی چقدر بزرگ شده و دلت آروم بشه قشنگ ترین حس اینه که وقتی تو آشپزخونه در حال آشپزی هستی در دونه ات بیاد بگه مامان ! من گشنمه کی غذا آماده میشه و................. چقدر حس های قشنگ برای مامانایی که بچه هاشون سالمن هست و برای ما نیست درسته من باردارم اما دوست دارم تمام این حس هارو اول با آنیتا تجربه میکردم. خدا در همین نزدیکی است اما چگونه نگاهمان میکند را متوجه نم...
11 تير 1393

دوستان گلم

دوستان گلم که برام کامنت گذاشتید همه رو خوندم ولی اصلا حالم خوب نیست نمیتونم جواب بدم یه خورده به قول معتادا خودمو بسازم برمیگردم برام دعا کنید خستم. در مورد دوست خوبی که نظر خصوصی گذاشته بود حاضرم شماره همراهم رو بدم باهم صحبت کنیم ولی سر زدن به وبلاگ رو نمیتونم میدونی چرا چون اینقدر خودم زجر میکشم که اگه دردهای تورو هم بخونم دیونه میشم اصلا طاقتش رو ندارم باور کن راست میگم و از اعماق وجودم گفتم ...
8 تير 1393

شروع امتحانات و شروع تشنج های آنیتا

از زمانی که امتحانای من شروع شد ،تشنج های آنیتا هم شروع شد باورم نمیشد دوباره خسته بودم نمیتونستم تمرکز کنم امتحانارو که حسابی خراب کردم فکر کنم فقط در حد قبولی بشه و با چه استرس و سختی گذروندم دوباره تماس های من با دکتر حسینی شروع شد دوباره رژیم کتوژنیک دوباره پرش موقع خواب دوباره دلتنگی و غصه های من کافی بود .... کافی بود یکی زنگ بزنه یا مسج بده حالم رو بپرسه دوباره اشک های من بود و چهره بهم ریخته آنیتا اما این بار نگرانی من برای کودکی بود که در درونم پرورش میابد به او هم فکر میکردم به شهرام هم فکر میکردم تا چندروز بهش نگفتم و وقتی تو وایبر برای عن...
8 تير 1393
1